تبليغاتX
رمان های کوندرا
 
رمان های کوندرا
 
 
 

...

 

  شانتال محکم منو را بست و آرام گفت : متشکرم، سیر شدم!  گارسون كه تصور كرده بود او شديدن عصباني است و سرش جيغ كشيده است، چند قدم عقب رفت و راه را براي شانتال كه اشكريزان به اتاقش مي رفت باز كرد!

  شانتال  به سختي فراوان موفق شد بخوابد و نیمه شب پس از يك رویاي طولانی از خواب پريد. در روياهايش مي ديد كه همه ي آدم ها كر  شده اند و او با خيال راحت بلند بلند حرف مي زند و آواز مي خواند. شانتال از این رویا دلگیر شده بود ،چون ديگر كسي صداي او را نمي شنيد و حنجره ي منحصر به فرد او را درك نمي كرد.

  هميشه صدايي كه ديگران از او مي شنيدند با صداي واقعي خود او تفاوت زيادي داشت. حتي كساني كه شانتال را سالها بود مي شناختند، باز هم قضاوت درستي در مورد او نداشتند. شانتال از زماني كه زبان باز كرده بود تنها مانده بود.

  شانتال از اينكه كسي صدايش را نشنود و حرف هايش را نفهمد بيشتر خوشحال مي شد تا تنها بماند. به همين دليل خوابش را به فال نيك گرفت و دوباره خوابيد.

 

...

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:44  توسط فاطمه خدادادی  | 

 

تنهایی ما؛ تنهایی کوندرایی

 

در سه هفته يا چهار هفته قبل در يکي از جلساتِ گفتگو پيرامون رمانهاي کوندرا، بحثي در جمع، حولِ تفاوتها و شباهتهاي مباحث بنيادي مطرح شده در رمان " هويت" کوندرا ( مثلا تنهايي مطرح شده در آن) با "ما" و " جامعه ما" در گرفت که کم کم بحث به سمت نقد مفاهيمي چون " منِ ايراني" يا "جامعه ايراني"  کشيده شد. در حقيقت بحث از تفاوتها و شباهتها اين با آن، به زير سوال رفتن يک وجه بحث، يعني ما و جامعه ما، سوق يافت. اين سير با اين دو عنوان که دقيقا  توسط دو تن از دوستان مطرح گشت،َ در ذهن من نقش بست:

  1. "من خودم را بيشتر از آنکه ايراني بدانم، کافکايي و کوندرايي مي دانم."
  2. "من به اين مرزها و هويت ها اعتقادي ندارم. به نظرم اصولا شرق و غرب به معناي تقابل معنا ندارد. اين ها به نظرم درست نيست و ما را به عنوان بشر مطرح نمي کند. انسان فراتر از اين هاست."

اين دو جمله و بحث هايي که قبل و بعد از آن در گرفت، محمل مبارکي شد براي مطلبي که در زير ( در ادامه مطلب ) سعي کرده و می کنم که به اختصار بيان دارم. اميد دارم باروري دغدغه هاي مطرح شده با نقدهاي به غايت سختگيرانه دوستان، حاصل شود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:31  توسط مهدی پوررحیم  | 

 

مقدمه :

  بعضی ها وقتی کتاب می خوانند کلمات کتاب را قورت می دهند. بعضی ها وقتی کتاب می خوانند بیشتر دلشان برای خودشان می سوزد و احساساتی می شوند. بعضی ها وقتی کتاب می خوانند اصلن چیز دیگری را می خوانند. در هر حال کتابی را که من با نام شناسایی(هویت) خواندم , همه می توانند بخوانند. اما چیزی را که می خوانید حتی میلانکو نمی تواند بخواند.

............................................................................................................................................

   شانتال صدایی مثل جیرجیرک داشت. هر بار که دهانش را باز می کرد, زان به او اشاره می کرد. از آن جایی که پرده گوش زان در آخرین گفتگوی کمی بلند دونفری آنها آسیب دیده بود و دکتر چند روزی استراحت مطلق همراه با سکوت برایش تجویز کرده بود, شانتال مجبور بود این مدت را تنهایی در هتل بگذراند.

  هتل در شهر کوچکی در ساحل نورماندی بود که اتاق هایی با عایق قوی صدا داشت.هر چند شانتال خسته بود اما تصمیم گرفت اول شام بخورد.

  وقتی از کنار زن پیش خدمت با مو های دم اسبی  می گذشت, با تاثر از بوی ادکلنش نا گهان گفت: پیف ! هر چند پیش خدمت با بزرگواری اصلن به روی خودش نیاورد. اما شانتال کمی پر حجم تر از آن بود که بتواند بدون برخورد فیزیکی از بین پیش خدمت و صندلی عبور کند. به همین دلیل تنه ی محکمی به زن پیش خدمت زد و همین طورهم تنه ی محکمی خورد.

  بالاخره خودش را به میز کنار پنجره رساند و چون هر وقت فعالیت بدنی اش زیاد می شد صدایش هم تیز تر می شد, با اشاره به پیش خدمت اشاره کرد که یک لیوان آب بیاورد.

  پیش خدمت منو و لیوان آب را روی میز گذاشت و با لبخند خودکارش را از پشت گوشش برداشت و آماده ی  نوشتن شد. شانتال که از نگاه های محبت آمیز پیش خدمت هول شده بود به نرمی منو را باز کرد و یک کاغذ A4 که شماره ای ۸ رقمی رویش نوشته شده بود دید. شانتال آهسته سرش را بالا آورد وبالای لبخند ملیح پیش خدمت یک سیبیل نازک پوارو یی  دید. شانتال تازه فهمیده بود که پیش خدمت یک مرد است!

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:3  توسط فاطمه خدادادی  | 
 

 

میلان کوندرا (زاده ۱ آوریل، ۱۹۲۹) نویسنده‌ی چک-فرانسوی.

کوندرا در چکسلواکی به‌دنیا آمده اما از سال ۱۹۷۵ در فرانسه زندگی می‌کند و از سال ۱۹۸۱ یک شهروند فرانسوی شده است. میلان کوندرا به‌ همراه دیگر هنرمندان و نویسندگان چکسلواکی، در بهار پراگ ِ ۱۹۶۸، دورهٔ کوتاه خوش‌بینی اصلاح‌طلبانه که نهایتا توسط نیروهای طرفدار اتحاد شوروی از بین رفت، شرکت داشت. به‌خاطر انتقادی که کوندرا به اتحاد شوروی و تهاجم آن‌ها به کشورش داشت، نام‌اش در لیست سیاه قرار گرفته و مدت کوتاهی پس از تسخیر شدن کشورش، کارهایش ممنوع شده بودند. در طول مدت این ممنوعیت، کوندرا خرج خودش را با نوشتن طالع‌بینی‌های بی‌سروته که تماما از تخیل خودش بودند، درمی‌آورد. این طالع‌بینی‌ها که البته با نام میلان کوندرا چاپ نمی‌شدند، پس از مدتی بسیار محبوب شدند.

کوندرا اولین رمان‌اش به نام شوخی را در سال ۱۹۶۷ نوشت. «شوخی» از زبان چندین داستان‌گو روایت می‌شود و تنها کتاب کوندرا است که در آن خود نویسنده راوی داستان نیست. از شوخی فیلمی چک نیز ساخته شده است.

در سال ۱۹۷۵، کوندرا به فرانسه رفت و در آن‌جا کتاب خنده و فراموشی را نوشت. در این کتاب او از اعتراضات متعددی که مردم چکسلواکی به اتحاد شوروی داشتند می‌گوید. کتاب خنده و فراموشی ترکیب عجیبی از یک رمان، مجموعه‌ای داستان کوتاه، و تفکرات نویسنده است.

در ۱۹۸۴، او کتاب سبکی تحمل ناپذیر هستی (در فارسی بار هستی ترجمه شده است) نوشت. این کتاب محبوب‌ترین کتاب کوندرا به‌ حساب می‌آید. سبکی تحمل‌ناپذیر هستی به مشکلات یک زوج چک با یکدیگر و دشواری سازگاری با زندگی در چکسلواکی می‌پردازد. در سال ۱۹۸۸، کارگردان آمریکایی فیلیپ کوفمان، فیلمی از روی این کتاب به همین نام ساخت. کوندرا پس از دیدن فیلمی که از روی کتاب‌اش ساخته شده بود، اعلام کرد که دیگر به هیچ کارگردانی اجازهٔ فیلم کردن کتاب‌هایش را نخواهد داد.

در ۱۹۹۰، کوندرا کتاب جاودانگی را به بازار داد. در مقایسه با سایر آثار کوندرا که بیش‌تر تفکرات سیاسی را مطرح می‌کنند، این کتاب از درون‌مایهٔ فلسفی بیشتر و عمیقتری برخوردار است و مفاهیم جهانی‌تری را در خود می‌گنجاند.

کوندرا همیشه اصرار داشته است که او یک رمان‌نویس است، نه یک نویسندهٔ سیاسی یا مخالف.


 آثار ترجمه شده به فارسی

به‌ترتیب سال ِ نوشته شدن

(برگرفته از سایت ویکی پدیا)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:34  توسط زهرا خدادادی  | 
 
  بالا